mohyi@quattro.de
اشاره
منشور جهانی
حقوق بشر و
بسياری ميثاقهای
بينالمللی
ديگر که به
دنبال آن به
تصويب رسيدهاند،
بر برابری
حقوقی همهی
انسانها،
صرفنظر از
جنسيت آنان
مهر تأييد زدهاند.
اما واقعيت
اينست که زنان
در سراسر جهان
به صورتهای
گوناگون و
البته در
مقياسی
متفاوت، مورد تبعيض
واقع میشوند.
و بدتر آنکه
در بعضی از
منطقهها و
حوزههای
فرهنگی،
تبعيضهای
جنسی به صورت
اموری کاملا"
طبيعی و اجتنابناپذير
مورد پذيرش
قرار میگيرند.
در اين حوزههای
فرهنگی،
حساسيت نسبت
به تبعيضهای
نژادی، دينی و
سياسی، به
مراتب بيشتر
از تبعيضهای
جنسی است.
جنبش زنان
برای حقوق بشر
تا تصويب
منشور جهانی
حقوق بشر در
سال ١٩٤٨، تقريبا"
هيچ کشوری در
جهان يافت نمیشد
که قوانين و
حقوق اساسی آن
نسبت به تعلق
جنسی
شهروندانش
بيطرف بوده
باشد. به همين
دليل منشور
جهانی حقوق
بشر که امر
تبعيض جنسی را
با چنين وضوح
و قاطعيتی
سرزنش و طرد
کرده است،
تحول بزرگی
محسوب میگردد.
در زمان تصويب
اين منشور، در
کشورهايی مانند
فرانسه و
ايتاليا،
زنان به تازگی
از حق گزينش
سياسی
برخوردار شده
بودند. کشور
پيشرفتهای
مانند سوئيس،
تازه در سال
١٩٧٣ چنين حقی
را برای زنان
به رسميت
شناخت. در
اکثر کشورهای
جهان، تبعيض
جنسی نسبت به
زنان در محيط
کار، در
محدودهی حقوق
خانواده و
ساير حوزههای
زندگی برای
سالهای
طولانی رايج
بود و امروز
هم هنوز در
بسياری از
کشورهای
جهان، نقض
حقوق اساسی
زنان در دستور
کار قرار
دارد.
مادهی الحاقی
در منشور
جهانی حقوق
بشر عليه
تبعيضجنسی و
نيز منشور
ويژهی سازمانملل
برای حقوق
زنان (مصوب
١٩٦٧) و حتا
کنوانسيون
محو هر گونه
تبعيض در مورد
زنان (١٩٧٩) که
به
«کنوانسيون
زنان» نيز
معروف است، تا
مدتها تأثير
چندانی بر روی
جريان اصلی
جنبش حقوق بشر
نداشتند و اين
جنبش همچنان
از کمتوجهی نسبت
به رفتار
تبعيضآميز در
مورد زنان رنج
میبرد. در
ميثاقهای ياد
شده اگر چه
عموما" بر
حقوق برابر
ميان مرد و زن
تأکيد شده
است، اما اين
جنبش فمينيستی
بود که با
تلاشهای بی
وقفهی خود
آشکار ساخت که
امر برابری
حقوقی در جهانی
که هنجارهای
مردانه معيار
آن را تشکيل
میدهد، نه
تنها سلاح
مؤثری در دست
زنان نيست، بلکه
میتواند به
شمشير دو لبهای
تبديل گردد که
يک لبهی آن
متوجه زنانی
خواهد بود که
به اين
هنجارهای
مردانه تمکين
نمیکنند.
به همين دليل
از دههی ٨٠
سدهی بيستم،
سازمانهای
غيردولتی
مربوط به جنبش
زنان، چه در محدودهی
ملی و چه در
گسترهی بينالمللی
بر فعاليتهای
خود افزودند.
اين خود زنان
بودند که
ابتکار عمل را
به دست میگرفتند.
به موازات آن،
دامنهی نفوذ
آنان در
سازمانهای
جهانی حقوق
بشر از نوع
سازمان عفو
بينالمللی
گسترش يافت و
اين امر به
هستی پذيری «پروژهی
حقوق زنان» در
چارچوب
سازمان ديدهبان
حقوق بشر
انجاميد.
پذيرش بسياری
از مفاهيم و
روشهای جنبش
حقوق بشر، در
اين فرآروند
تکوينی نقش
داشت.
در جريان
تدارک دومين
کنفرانس
جهانی حقوق بشر
در سال ١٩٩١ ،
کارزار
گستردهی زنان
فعال در جنبش
حقوق بشر، به
ارائهی عريضهای
منجر گرديد که
بر پايهی آن
کنفرانس موظف
میشد حقوق
بشر را در
مورد زنان در
تمامی سطوح ممکن
در نظر گيرد و
خشونت جنسی را
به مثابه نقض
آشکار حقوق
بشر محکوم
کند.
به اين ترتيب
جنبش زنان
برای حقوق
بشر، ساختارهای
خود را هر روز
استحکام
بيشتری بخشيد
و گامهای
استوارتری به
پيش برداشت.
در جريان
همايش پکن
(١٩٩٥) عليرغم
برخی مقاومتها
از طرف دولت
چين و نيز
مخالفتهای
واتيکان و
نيروهای
بنيادگرای
اسلامی، جنبش
زنان برای
حقوق بشر که
شعار «حقوق
زنان، حقوق
بشر است» را بر
درفش خود
نوشته بود،
موفق به تثبيت
جايگاه خود
شد. زنان در
زمينهی تبديل
مباحث مربوط
به حقوق خود،
به جزيی جدايی
ناپذير از
مباحث حقوق
بشری، به هدف
خود رسيده
بودند. در اين
راه طولانی و
پرمانع آشکار
گرديد که بدون
تجديد نظر
اصولی در طرح
سنتی حقوق
بشر، حقوق
زنان نه به
رسميت شناخته
میشود و نه
پاسداری میگردد.
صورتهای
گوناگون
تبعيض جنسی
بايد خاطر
نشان ساخت که
در آنچه که به
نقض حقوق بشر
مربوط میشود،
صورتهای ويژهی
حقکشیهای
جنسی، اکثرا"
مورد تغافل
واقع شده و يا
به ندرت به
مثابه نقض
آشکار حقوق
بشر مورد توجه
قرار گرفته
است. مواردی
چون تجاوز
جنسی که حتا در
روابط زناشويی
نيز صورت میگيرد
و تحميل
بارداری به
زنان عليرغم
ميل و ارادهی
آنان، خشونت
در خانواده،
عدم
ارزشگذاری لازم
اجتماعی در
مورد پرستاری
و تربيت
کودکان و کار
منزل به مثابه
اشتغال،
نداشتن شانس
برابر در محيط
کار و غيره،
اشکال آشکار
تبعيض جنسی
نسبت به زنان
میباشند. در
بعضی از موارد
يادشده، صحبت
از بنيادیترين
حق بشری يعنی حق
زندگی است و
خطر مرگ جان
زنان و نيز
کودکان را
تهديد میکند.
اين موضوعات
اگر چه از مدتها
پيش در جنبشهای
ويژهی زنان
به موضوعات
کانونی تبديل
شدهاند، اما
راهگشايی آنها
به اسناد و
ميثاقهای بينالمللی
حقوق بشری، با
دشواريها و
موانع زيادی
روبرو بوده
است.
به نمونههای
حساس و دردآور
ديگری نيز میتوان
اشاره کرد:
بردهداری به
عنوان يکی از
جلوههای
بارز، خشن و
بنيادين نقض
حقوق بشر، در
زمانهی ما
مورد تقبيح
است. حال اگر
در کشوری
توسعهنيافته،
پدری دخترش را
در ازای پول
به وصلت با
مردی مجبور سازد
يا حتا او را
برای
روسپيگری به
قوادی بفروشد،
متأسفانه
چنين موردی
بردهداری به
حساب نمیآيد.
يا اگر مردی
بدون موافقت
زنی او را به
همسری بگيرد،
ارتباط او را
با جهان خارج
بگسلد يعنی
عملا" او را
زندانی کند،
در صورت
نافرمانی او
را کتک بزند،
اين موارد نيز
هنوز در
بسياری از
کشورهای جهان
نه تنها صورتی
از بردهداری
به حساب نمیآيد،
بلکه حتا نقض
حقوق بشر نيز
به شمار نمیرود.
هنوز تجاوز
جنسی به مثابه
شکنجه مقولهبندی
نشده است، اگر
چه يکی از
صورتهای
آشکار آن است
و لطمات سنگين
بويژه روانی
برای قربانی
به همراه میآورد.
در منازعات و
درگيريهای
نظامی ميان
کشورها،
اکثرا" زنان
قربانی تجاوز
جنسی نظاميان
میشوند. در
حالی که شکنجهی
غيرنظاميان
توسط نيروهای
نظامی نقض
حقوق بشر
شمرده میشود،
تجاوزات جنسی
سربازان به
زنان، چنين چيزی
به حساب نمیآيد.
تا همين يک
دهه پيش، حتا
نزد فعالان
حقوق بشری نيز
تجاوز جنسی به
عنوان گونهای
از شکنجه به
حساب نمیآمد.
اما انتقادات
گستردهای که
در اين زمينه
مطرح شد، باعث
دگرگونی در دريافت
از موضوع
گرديد. در
چهارمين
کنفرانس جهانی
زنان در
سپتامبر ١٩٩٥
، حق نامحدود
زنان در
استقلال و
خودمختاری
جنسی مورد
تأکيد قرار
گرفته است.
بسياری از
فعالان جنبش
زنان برای
حقوق بشر يادآور
میشوند که
بخش بزرگی از
مباحث حقوق
بشری معطوف به
خشونت دولتی
است. اما اگر
چه رژيمهای
سياسی اکثرا"
در نقض حقوق
بشر نقش
دارند، با اين
حال نبايد از
ياد برد که
نقض حقوق
انسانی زنان
در بسياری از
موارد، مستقل
از اقدامات
دولتی صورت میپذيرد،
يعنی عمدتا"
توسط مردان.
اينگونه نقض حقوق
انسانی که
ظاهری پوشيده
دارد، اکثرا"
در مناسبات
خصوصی و
خانواده يعنی
در حوزههايی
صورت میگيرد
که زنان بيشتر
اوقات خود و
حتا در
کشورهای
توسعه نيافته
تقريبا" تمامی
اوقات عمر خود
را در آن سپری
میکنند. در
همين حوزههای
خصوصی است که
خشنترين
تضييقات نسبت
به زنان صورت
میگيرد.
خانواده که
نماد جدايی
حوزهی خصوصی
از گسترهی
عمومی است، در
بسياری از
کشورهای
جهان، خطرناکترين
محل برای زنان
به حساب میآيد.
مردان،
خانواده را
دارايی شخصی
خود میپندارند
و قوانين
جبارانهی خود
را بر آن
حکمفرما میسازند.
در حوزهی
خصوصی، از
ديده پنهان میماند
که اعضای يک
خانواده نه بر
پايهی
همزيستی صلح
آميز و برابر
حقوق، بلکه
اکثرا" بر
اساس گونهای
سلسله مراتب
ناعادلانه در
کنار هم میزيند.
لذا تنها از
طريق دگرگونی
در حوزههای
خصوصی زندگی و
خانواده میتوان
به پيشرفتی در
تحقق حقوق
انسانی زنان
اميد داشت. به
همين دليل،
نقش حکومتها
در تصويب
قوانين حقوق
بشری که ناظر
برحوزهی
خصوصی است، از
اهميت زيادی
برخوردار میباشد.
موانع فرهنگی
مانع ديگری که
در راه تثبيت
حقوق انسانی
زنان وجود
دارد، سيطرهی
فرهنگ سنتی،
دين، رسوم و
آداب اجتماعی
است که تأثيری
نيرومند بر
انسانها و از
جمله بر خود
زنان دارد. از
همين رو فعالان
و انديشهپردازان
جنبش حقوق
انسانی زنان،
ضمن اينکه حساسيتها
و ويژگیهای
فرهنگی و قومی
را در نظر میگيرند،
بر اين امر
آگاهی دارند
که اعتقادات فرهنگی
و دينی،
اکثرا" با
برابری حقوقی
ميان زن و مرد
ناسازگارند و
بويژه در آنجا
که موضوع بر
سر خودمختاری
جنسی، ازدواج
و مناسبات خانوادگی
است، نقشی
ترمزکننده بر
عهده دارند.
جنبش حقوق
انسانی زنان
بر اين نظر
است که در
قبال فهرست
طولانی
اقدامات
گوناگون
فرهنگی که
زنان را به شی
و دارايی
مردان تبديل
میسازد، نمیتوان
صرفا" بر پايهی
خواست برابری
حقوق پاسخ
درخور را داد.
بسياری از اين
اقدامات
آنچنان
«عادی»، «طبيعی»
و «اجتناب
ناپذير» به
نظر میآيند
که تنها يک
پيکار قاطع و
روشن فرهنگی
میتواند زنان
و دختران را
از يوغ آنها
رها سازد.
اين وضعيت با
ورود عنصر
تازهای تشديد
میگردد:
ادعای «احترام
به تفاوتهای
فرهنگی»
تدريجا" و در
لفافه به مانع
بزرگی در راه
تحقق حقوق
انسانی زنان
در بسياری از
کشورهای
رشديابنده و
بويژه
کشورهای حوزهی
فرهنگ اسلامی
تبديل شده
است. در واقع
جنبش «حقوق
زنان به مثابه
حقوق بشر» از
يکطرف و طرفداران
«به رسميت
شناختن و
احترام
گذاشتن به
تفاوتهای
فرهنگی و
دينی» از طرف
ديگر، به دو
جريان متضاد
در مباحث حقوق
بشری فراروييدهاند
و منازعات
فکری ميان
آنان در دو
دههی گذشته،
همايشهای
جهانی حقوق
بشری را بشدت
متأثر ساخته
است. هستهی
مرکزی جريان
نخست را جنبش
فمينيستی و
فعالان زن در
سازمانهای
غيردولتی و
جامعههای
مدنی تشکيل میدهد.
خواستاران
خودمختاری
فرهنگی ـ
دينی، عمدتا"
طرفداران
نسبيتگرايی
فرهنگی در
غرب، حکومتها،
رهبران مذهبی
و گروههای
اجتماعی سنتی
و پرنفوذ در
برخی جوامع و
بويژه در
کشورهای
اسلامی هستند.
استدلال آنان
در اين زمينه
اين است که
ادعای اعتبار
جهانشمولی
حقوق بشر،
«ترفندی غربی
و
امپرياليستی»
برای بیاحترامی
و تحقير نسبت
به فرهنگهای
ديگر و چشم
بستن بر تفاوتهای
فرهنگی است.
بايد در نظر
داشت که اکثر
اديان و فرهنگهای
سنتی، از
ساختاری
پدرسالارانه
برخوردار
بودهاند و
هستند.
بنابراين
منازعهی ميان
دو جريان ياد
شده اجتنابناپذير
به نظر میآيد.
به عبارت
ديگر، احترام
به تفاوتهای
فرهنگی، در
تضاد مستقيم
با خواست به
رسميت شناختن
حقوق برابر
برای زنان
قرار دارد و
اين يکی از
معضلات جنبش
حقوق انسانی
زنان، در واقعيت
جهان کنونی
است.
برای نشان
دادن اين
معضل، میتوان
به برخی تجارب
دهههای گذشته
از حوزهی
فرهنگ اسلامی
اشاره کرد: در
سال ١٩٧٩ تنها
معدودی از
کشورهای
اسلامی حاضر
شدند کنوانسيون
رفع هرگونه
تبعيض از زنان
را امضا کنند،
آنهم با پيش
شرطهايی مبنی
بر تعهدی که
نسبت به
قوانين
اسلامی احساس
میکردند.
واقعيت اينست
که مهمترين
منازعه در اين
زمينه، درست
ميان درک سنتی
از دستورات
اسلامی و حقوق
بشر جهانی، در
آنچه که به
حقوق زنان
مربوط میگردد،
وجود دارد. در
سال ١٩٩٠
کنفرانس
کشورهای
اسلامی در
قاهره،
اعلاميهی
«حقوق بشر در
اسلام» را که
ترکيبی از
عنصرهای حقوق
جهانی و
اسلامی بود
منتشر ساخت.
اين اعلاميه
تخطی آشکاری
از منشور
جهانی حقوق
بشر است. اعلاميهی
قاهره،
«محدوديتهای
اسلامی» برای
حقوق و
آزاديهای
معينی را توجيه
کرده است. بر
عکس منشور
جهانی حقوق
بشر که بر
آزادی و
برابری حقوقی
نامحدود همهی
انساها مهر
تأييد زده است
و فراتر از
آن، برای همه انسانها
در آنچه که به
منزلت
بنيادين و
حقوق اساسی و
وظايف مشابه
مربوط میشود،
هر گونه تبعيض
نژادی،
زبانی، جنسی،
اعتقادی،
سياسی و
اجتماعی را
منع کرده است،
در مادهی ششم
اعلاميهی
قاهره تأکيد
شده است که:
«برای زنان
همانگونه که
حقوقی در نظر
گرفته شده،
وظايفی نيز
وجود دارد». در
اين ماده هيچ
نشانی از آن
نيست که مردان
و زنان از
حقوق و وظايف
برابر
برخوردارند.
میتوان نتيجه
گرفت که تبعيض
جنسی ميان مرد
و زن با توجه
به سنت اسلامی
مورد تأکيد
قرار گرفته است.
در مادهی ٢٤
همين اعلاميه
بدون مرزبندی
روشن تأکيد شده
است که «همهی
حقوق و آزاديهای
مصرح در اين
اعلاميه،
تابعی از شريعت
هستند».
میتوان گفت
که دولتمردان
کشورهای
اسلامی، در اين
سند به مواضع
واپسگرايانهی
رهبرانی چون
سلطان فهد از
عربستان
سعودی تمکين
کردهاند که
در سال ١٩٩٢
صريحا" اعلام
نموده بود: «سيستم
مسلط دمکراسی
جهانی بر
کشورهای
منطقهی ما
قابل انطباق
نيست.
استعدادها و
ويژگیهای
مردم ما با
بقيهی جهان
متفاوت است.
به همين دليل
نمیتوانيم به
سادگی روشهای
مردم ديگر را
بپذيريم و به
درون فرهنگ
خود منتقل
کنيم. ما
باورهای
اسلامی خود را
داريم که
سيستمی واحد و
يکپارچه است».
در جريان
تدارک دومين
کنفرانس حقوق
بشر که در سال
١٩٩٣ در وين
برگذار شد،
کشورهای
کنفرانس
اسلامی،
يکبار ديگر بر
مواضع خود در
اعلاميهی
قاهره تأکيد
کردند. دولت
جمهوری
اسلامی ايران
و برخی دولتهای
ديگر، در
پيکار عليه
اعتبار جهانی
حقوق بشر، نقش
فعالی بر عهده
داشتند.
جمهوری
اسلامی ايران
با استناد به
تفاوتهای فرهنگی،
اعتبار
جهانشمول
حقوق بشر را
تهديدی عليه
خودمختاری
فرهنگی و
استقلال ملی
کشورها میداند.
کشورهای
اسلامی و
نسبيتگرايی
فرهنگی
تأکيد دولتهای
اسلامی بر
لزوم رعايت
تفاوتهای
فرهنگی در امر
حقوق بشر،
پيکاری فکری
با ديدگاههای
آنها و وازنش
استدلالهايی
را که ارائه
میدهند،
ضروری میسازد.
کشورهای
اسلامی از
جمله ادعا میکنند
که ايمان به
اسلام، حامل
سيستمی منسجم
و کامل است.
چنين ادعايی
قابل توجيه
نيست. حتا در
خود کشورهای
اسلامی، درک
واحدی از
اسلام وجود
ندارد.
مسلمانان حتا
در تاريخ
معاصر خود نيز
بارها عليه
يکديگر
جنگيدهاند و
جالب اينکه در
اين جنگها هر
طرف خود را مسلمان
واقعی و جبههی
مقابل را کافر
ناميده است.
آخرين نمونهی
غمانگيز آن
جنگ هشت ساله
ميان ايران و
عراق است.
در کشورهای
اسلامی،
دريافتهای يک
بنيادگرا از
اسلام با يک
مسلمان معتدل متفاوت
است و يا ديدگاههای
يک مسلمان
محافظهکار،
با زن مسلمانی
که برای حقوق
برابر مبارزه
میکند،
سنخيتی ندارد.
کشورهای
اسلامی،
تعبيرهای
گوناگون خود
از اسلام و
قوانين
اسلامی را دارند.
اين تعبيرها
در بسياری
موارد با هم
متناقض و
متنافرند.
اکثر قريب به
اتفاق حکومتها
در کشورهای اسلامی
از حقانيت
برخوردار
نيستند و با
ارادهی مردم
بر سر کار
نيامدهاند.
بنابراين در
کشورهای
اسلامی،
بسياری از مسلمانان
که از خصلت
جهانشمولی
حقوق بشر پشتيبانی
میکنند، جزو
مخالفان
حکومتهای خود
به حساب میآيند.
در کشورهای
اسلامی، نقض
حقوق بشر
اکثرا" با استناد
به منابع
اسلامی توجيه
میگردد. اما
همانگونه که
ذکر کرديم در
اين کشورها
دريافت واحدی
از منابع و
سنتهای
اسلامی وجود
ندارد.
نکته ديگر اين
است که عملا"
در هيچيک از
کشورهای
اسلامی،
قوانين صرفا"
بر پايهی
قوانين
اسلامی
استوار
نيستند و به
عبارت ديگر
قوانين اسلامی
پيگيرانه
مورد استفاده
قرار نمیگيرند.
در اکثر قريب
به اتفاق
کشورهای
اسلامی،
قوانين شرعی
فقط در حوزههای
معينی از
قانونگذاری
کاربرد دارند.
قوانين در
بسياری از
حوزههای
اجتماعی
مانند
اقتصاد،
مديريت و
غيره، يا ريشه
در قوانين عصر
استعماری
دارند، يا از
سرچشمهای
عرفی
برخوردارند.
اما در حوزههای
حقوق و آزاديهای
فردی و
مناسبات
خانوادگی،
عمدتا" قوانين
اسلامی
کاربرد دارند.
به همين دليل «هويت
اسلامی» به
شدت تحت تأثير
قوانين
اسلامی و آداب
و رسوم سنتی
است و جای
شگفتی نيست که
در اين ميان
حقوق زنان بيش
از مردان نقض
میگردد.
نکتهی مهم
ديگر اينست که
کشورهای
اسلامی در
گردهمايیهای
بينالمللی،
با استناد به «خودويژگیهای
فرهنگی» و
«هويت اسلامی»
از به رسميت
شناختن خصلت
جهانشمولی
حقوق بشر سر
باز میزنند.
اما پيکار
زنان در
کشورهای
اسلامی و بويژه
در نظامهای
تئوکراتيکی مانند
ايران برای
حقوق برابر،
نشانگر آنست
که تفاوتهای
ملی و قومی
مردم اين
منطقه و
«خودويژگی فرهنگی»
آنان،
مفاهيمی نسبی
هستند و در
واقع حکومتها
در اين کشورها
برای تثبيت
سيطرهی خود،
از مفاهيم
«فرهنگ» و «دين»
بشدت استفادهی
ابزاری میکنند.
دولتمردان
کشورهای
اسلامی، به
نام
«خودمختاری
فرهنگی»
قوانين تبعيضآميز
و
واپسگرايانهای
را به زنان
تحميل میکنند.
البته اين امر
ويژهی
کشورهای
اسلامی نيست،
بلکه ما در
حوزههای
فرهنگی ديگر و
از جمله در
سنت يهودی ـ
مسيحی نيز با
چنين پديدههاي
زنستيزی
روبرو هستيم.
اما در حوزهی
فرهنگ
اسلامی، در
آنچه که به
حقوق زنان
مربوط میگردد،
تبعيضات و
تضييقات به
مراتب گستردهتر
است. در
کشورهای
اسلامی دارای
نظامهای
تئوکراتيک
مانند ايران،
سودان و
عربستان
سعودی ـ
صرفنظر از
تفاوتهای
ساختاری و
اجتماعی و سطح
رشد اين
کشورها ـ به
دليل درهمتنيدگی
دين با قوههای
حکومتی و
قانونگذاری،
تخطی از مذهب
رسمی و موضع
آن نسبت به
زنان، بسيار
دشوارتر است و
مدارايی نسبت
به آن صورت
نمیگيرد.
کوچکترين
پيامد چنين
امری در گسترهی
حقوق و
دادگستری،
اينهمانی
«جرم» و «گناه» است.
برای روشنتر
شدن موضوع
نمونهای به
دست میدهيم:
میدانيم که
پوشش اسلامی
در کشور ما
اجباری است. البته
اگر فرضا" زنی
بدون حجاب در
انظار ظاهر شود،
نه آزادی کسی
را پايمال میکند،
نه حقوق کسی
را خدشهدار
میسازد و نه
لطمهای به
کسی میزند.
اما از آنجا
که آشکار شدن
تارهای موی سر
زن بر طبق
قوانين شرعی
«معصيت» و «گناه»
به حساب میآيد،
به دليل دينی
بودن دولت،
«جرم» نيز تلقی
میگردد و
لاجرم مستحق
کيفر قضايی
است. از همين رو،
زن بیحجاب يا
«بدحجاب» در
حکومت
اسلامی، نه
فقط از نظر
شرعی
«گناهکار»،
بلکه از نظر
قانونی نيز
«مجرم» است!