الف
اخفات : قرائت آرام و
بدون صداي
نماز و يا دعا
است.
ارش :
نقص،
آسيب ديدگي،
در فقه:تفاوت
ميان ارزش يک
کالاي کامل و
سالم و کالاي
معيوب و آسيب
ديده است.
استيذان : دستور
خواستن،
اباحه خواستن.
استيفا: کامل
کردن، در فقه:
استيفاء قصاص:
تکميل و اجراء
کردن قصاص.
افاقه : بهبود يافتن،
سلامت يافتن.
افلاس : تنگدستي و
ورشکستي.
الاقرب
فالاقرب :
آنکه نزديک تر
است سزاور تر
است به گرفتن
خونبها.
اماره : نشانه،
دليل و راه
ظني و گماني
براي رسيدن به
يک حکم.
امکنه
وازمنه :مکانها
و زمانها.
انزال : ريزش، در
فقه: ريزش
اسپرم مرد.
ب
بائن :
جداشونده،
طلاق باين
مقابل طلاق
رجعي.
بلامعارض : بدون
مخالف، در متن
قانون:استراد
اموال با مخالفتي
روبرو نباشد
يا مالک ديگري
نداشته باشد.
بيطا ر: طبيب
چهارپايان،
دامپزشک.
بينه : دليل
و شاهد، سبب
ثبوت يک ادعا.
ت
تتميم : تمام
کردن. هلاک
کردن چيزي.
تجاهر:
آشکارکردن،
به شکل علني و
عمدي اقدام به
کار غير شرعي
کردن.
تجرّي : جرئت
کردن. بي
پروائي در
نافرماني از
شرع.
تسبيت : در مقابل
مباشرت،
مشارکت غير
مستقيم در
جرم.
تعذر : استوار
نگرديدن.
بيزار شدن از
گناه. عذر
خواهي از جرم.
تفخيذ : فراهم
كردن مقدمات
لواط. در
اصطلاح
عاميانه
لاپائی
ج
جزم :
قطعيت در
مقابل گمان،
يعني يقين.
ح
حارصه : جراحت که
پوست سر را
بشکافد.
حرز:
نگبهاني،
مراقبت.
حُلّه :
نوعي پارچه
فاخر که نوع
يمني آن معروف
است.
د
داميه : مونث
دامي، جراحتي
که پوست سر يا
صورت را قطع کند
و به گوشت
آسيب وارد
آورد ولي سبب
خونريزي نشود.
دُبر : پشت هر چيز.
ذ
ذمي
: ذمه يعني عهد.
هرکسي که
اسلام را
نپذيرفته ولي
با مسلمانان
پيمان بسته که
در کنار آنها
زندگي کند.
ر
رجوليت :مردانگي.
س
ساهي : فراموشکار.
سجل
کيفري :
مدارک کيفري،
رکورد کيفري
افراد که
جرائم آنها در
آن ثبت ميشود.
سدس: يک
ششم چيزي.
سفاهت :سبک عقلي،
سبک مغزي،
بلاهت.
سلس : رواني و نرم
شدن.
سمحاق : پوست
ميان گوشت و
استخوان سر.
ض
ضاحک : خندان.
ضرس :
دندان، دندان
آسيا.
ضمان : تعهد کردن.
نوعي عقد است.
کسي که بدهکار
نيست مسئوليت
مالي را که بر
عهده ديگري
است ميپذيرد.
ع
عاقله : مونث عاقل،
زني که عاقل
باشد . خويشان
نزديک .
عقد
ضمان جريره :جريره به
معني جنايت و
گناه است .
عقدي ميان دو
نفر بيگانه
بسته ميشود و
يکي ضامن
جرائم ديگري
ميشود به شرطي
که از وي ارث
برد.
عندالاقتضاء : در صورت
ضرورت.
عنين : مردي که
توانائي
نزديکي با
زنان و بچه
دار شدن را
ندارد.
ق
قذف :
اتهام زنا
و لواط زدن،
متهم کردن.
قسامه :پنجاه بار
قسم خوردن در
صورتي که مدعي
قتل دليل و
شاهد نداشته
باشد .
قسم خوردن .
قطاع
الطريق
: راهزن.
قوادي : واسطگي
در روابط
نامشروع جنسي
ميان افراد . جاکشی .
ل
لاحق : رسنده،
بعدي، قانون
لاحق: قانون
بعدي.
لعان : دورکردن،
لعنت کردن،
نفريني است
بين زوجين به
منظور رفع حد
زنا.
لوث : نشانه و
علامت، در فقه
ثبوت و
شبه دلالت که
در هنگام
نبودن بينه از
آن استفاده
ميشود.
م
متعذر: دشوار
شدن، متعذر
الوصول: دست
يابي غير ممکن
يا دشوار شود.
متلاحمه : زخمي که در
پوست سر به
شکل عميق
فرورود ولي به
جراحت
"سمحاق" که
عميق تر است
نرسد. به آن
باضعه نيز
گفته ميشود.
مُثله :تکه تکه
کردن اعضاي
بدن.
مجني
عليه :
کسي که نسبت
به او جنايتي انجام
شده است.
محجور:
منع، جلوگيري
از تصرف برخي
از افراد- همچون
ديوانگان- در
امور مربوط به
خودشان.
مخففه : اسباب و
عواملي که
موجب کاهش
مجازات متهم
ميشود.
مساحقه : رابطه
جنسي دو زن.
مستحاضه : زني که بيش
از حد دوره
عادت ماهانه
داراي خونريزي
است.
مسکر: مست کننده.
مسموع : نظري که
مقبول و قابل
پذيرش است،
پذيرفته شدن.
مشدده : زياد
کننده، شديد
کننده، علت
مشدده: موجب
افزوده شدن
مجازات.
مضطر: در
تنگنا
قرارگرفته ، نيازمند.
معسر: تنگدست، کسي
که کفايت مالي
براي اداره
خود را ندارد.
مماثلت
عرفي : در
هنگام مقايسه
ارزش يا اهميت
دو چيز، آنچه
در عرف مثل و
مانند تلقي
ميشوند.
منجز:
قطعي و کامل،
گذشت منجز:
گذشت قطعي و
غير مشروط.
موضحه : زخمي بر سر
که به استخوان
آن برسد.
مهدورالدم :کسي که خونش
هدر است و
حرمت ندارد.
مهر
المثل : مهريه يک زن
بر اساس ميزان
مهريه زناني
که هم رديف او
هستند تعيين ميشود.
ن
نائم : بخواب
رفته، کسي که
خواب رفته
است.
نکول : سرپيچي
از اداي
سوگند.
و
وطي : آميزش جنسي.
ولي دم : مدعي
خونخواهي،
بازمانده
مقتول که مدعي
خونخواهي است.
ه
هازل : هزل گو،
بيهوده گو.